![]() |
مـن فـوضولـچه ام دوست دارم تا وقـتی پـیشم هسـتی حسابی کیف کنی |
|
|
13
سلام به همه طرفداران فوضولچه! (ديگه خيلي خودمو تحويل گرفتـم ... چه کنیم ، ما اينيم !)
اول از همه یه معذرت درجه یک فوضولچه ای به همتون بدهکارم ... بخصوص اونایی که سر میزنن ... معـــذرت! چند هفته اي بود نيومده بودم ... خدا بگم چيکار کنه اوون رواني هايي رو که اين کنکور رو اختراع کردن! (کـله همه اونا رو بـــــــيــیــیــب) (بيب همون سانسور کردنه!) ولش کن ... از هرچه بگذريم سخن فـوضولــچه خوش تر است! واسه اينکه هم يه تنـوع بشه و هم از خاطرات مدرسه اي دل بکنم ميخوام يـه فـلاش بـک بزنم به بچگي هاي خودم (چقد ناز بودم اون موقع هااا!) اون موقع ها چقد به ملـت گير ميداديم و حالشونو مي گرفتيم ... چقد زنگ ميزديم دم خونه همسايه ها و بعدشم فلنگو مي بستيم و الفـرار! - يه بار يادم مياد تو کوچمون داشتيم با بروبـچ بازي ميکرديم که توپ دختر همسايه عين بختک افتاد وسط بازي! اومد بيرون که توپش رو بگيره من توپ رو گرفتم گفتم بهت نميدم ... اون گفت بده ... من گفتم نميدم ... موش و گربه بازي شروع شد ... موش بدو گربه تورو نگيره ... همين جوري دنبالم کرد تا بالاخره رسيدم ته کوچه که بن بست بود ... اومد توپ رو بگيره منم چنان توپ رو تو دستام گرفتم که انگار با چسب قطره اي چسبيدونده بودمش تو دستـم! اون که ديد کاري نميشه کرد معطل نکرد و يه لگـد جانانه زد به اونـجـام (ميدونين که کجا رو ميگم!!) چشمتون روز بد نبينه ، يـهـو جهـان پيش چشـمـم چو يـک بيـشه شـد (اينجاش يه خورده ادبياتي شد) ... حسابي قاطي کردم و توپ رو انداختم جلوش،اونم گرفت و يه نيشخند زد و رفت (اي ر...دم تو اون نيشـخندت!) از اون به بعد ياد گرفتم که وسيله شخصي کسي رو دست نزنم و توش فوضولي نکنـم ... هرچند که فوضولي شغل تخصصيـم بوده و هست،ولي چه کنم که نميشه! حالا که به اون خاطرات فکر ميکنم مي بينم چه دوراني داشتيم ما جووناي امروز و کووچولوهاي ديروز! يه روزي از اين نوشته هام يه رمان توپ درست ميکنم و ميدم بيرون ... اسمش رو هم ميزارم فوضولچه و خاطراتش!! منتظر فوضولي هاتون هستم ... يـه دنيا پر از شادي و فوضولي ، آرزوي فوضولچه براي همه شماست! فعلا باي تا هاي نوشته شده در ساعت 7:40 PM  توسط آقـای فوضولچه
|
12
سلام سلام صدتا سلام هزار و سيصدتا سلام! خوبين بچه ها؟ منم خوبم! دوباره خاطـره آوردم واسـتوون! (ديگه تو خاطره نويـسي مشهور شدم!!) ـ جـوجـو بهم گفته بود خاطره هـاتو چاپ کن،منم دارم روي اين جمله اش فکر ميکنم،ببينم نظر شما چيه؟ چاپشون کنم يا نه؟ بگذريم ... بريم سر اصل مطلـب ... اين خاطره درباره دبيـر عربـيـه،همون که آي کيو هـه! کرکر خنده هـه! ... يه روز تو کلاس دبير صحبت کلاسهـاي فوق بـرنامه شد (مدرسه واسمون کلاس فوق برنامه گذاشته) (البته من چون زيادي بلدم نميرم کلاس فوق برنامه!) ... داشتم ميگفتم ... دبير با بچه ها درباره اين کلاسهـا و کلاس فوق برنامه عـربي صحبت ميکرد،بعدش گفت: حالا چقد به اين دبير عربيه پول ميدن واسه تدريس به شما؟ يکي از بچه ها گفت: دبير مفـتيه پول مول در کار نيست! بعد دبير گفت: حالا اين دبير که قراره مفتي بهتون درس بده کيه؟ بچه ها گفتن: خب معلومه شمـا! بعد دبير روش رو طرف ما کرد و انگشت شصتشو (!!!) بهمون نشون داد،وقتي اين کارو کرد کلاس يهو منفجـر شد،همه زدن زير خنده،هيچکي نميتونست خودشو کنترل کنه،دبير هم از شدت خجالـت رفتش بيرون بعد اومد تو ...! خلاصه اين بود خاطره جالب از دبير عربي ... دبيرا هم ازاين کارا بلدن ... ولي من فکر کنم بيشتر خاطراتـم مربوط به دبير عربي باشه ...! شما چي ميگيـن؟ ديگه وقت رفتنه ... راستي .. هرکي فوضولي نکنه الهي بترکـه!!!! ... فعـلآ بـاي ... (تا هـاي رو نميگم تا تو کفش بمونين!) نوشته شده در ساعت 6:24 AM  توسط آقـای فوضولچه
|
11
ســـلــام!
چطورين بچه ها! فوضولچه دوباره اومد ... معذرت که يه خـورده دير اومد راستي .. يه خيلي خاطره + يه دنيا حرف ،نميدوونم کدومشو بگم! (اي واي ... دو دل شدم!) خب بچه ها چه خبر؟ مدرسه ميرين؟ پيش دانشگاهي ها چطورن!؟ من که عالـيم راستي بزارين از دبيراي مدرسه مون بگم ... يکي از يکي باحال تر ... يه دبير عـربي داريم تووپ،کرکر خنده! ميدوونين چي ميگه؟ ميگه صبح که از خواب پا ميشـين پياز + کنجد + کيشميش بخورين!! حالا کنجد و کيشميش رو ميشه يه کاريش کرد،ولي پياز چي؟!! سرصـبحي دهـن آدم بوي گـند ميگيره اونوقت بايد يه بسته آدامس موزي رو خالي کني تا بوش بره! بزارين يه * خاطره * بگم حالشو ببريم! (خووب بخونين) -- تو يکي از روزاي مدرسه ... زودتر از بقيه کلاسا تعطيلموون کردن،منو رفيقم هم رفتيم صف تاکسي تا بريم خونه،سوار تاکسي شديم،ما پشت بوديم 1خانمه هم جلو،راننده هم مشغول رانندگي (بي بيب بيب!) اوووه اين خاطره چقد زياد شده ... فکر نميکردم اينقد شده باشه،ماشالله به دست و پنجم! (بـگو ماشالله) خب من دیگه برم فوضولی یادتوون نره فعلا نوشته شده در ساعت 7:31 AM  توسط آقـای فوضولچه
|
| ||
|
Fozoolche.Blogfa.Com |